|
|
|
قلب شکسته
شبانگاهان صداي مهیبی در شب سکوتم را با ترنم هاي پر دردش فزوني داد صداي وحشتناک از يک زخم بر قلبی ندا مي داد زخم قلب از براي لانه اي خاموش و تاریک پي بالي شکسته از براي جوشش يک روح بود کز عمق جان اشک او لبريز شد قطره اي اشک در فضا لغزيد درخت جوانیش خشکو بی جان شد شاخه هایش در هم شکست که ناگهان بغضم سکوت سينه ي شب را شکست ناگهان اشکم بارید
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 12:53 توسط پسر تنها |
|
درباره وبلاگ
هر چه ام از تو بود نیکو بود هر چه ام از بندگانت هست بد بشنوید این قصه درد مرا درد جانگاه ودم سرد مرا از عدم تا سوی هستی آمدم از برای شور ومستی آمدم آمدم تا یک زمان هستی کنم جام می نوشم دمی مستی کنم آمدم از خواب در بیدار دوست چون که بیداری فقط از آن اوست خواب بودم من بسی تل آن زمان کو مرا بخشید بیداری به جان زندگی دادم که تا شادی کنم هر کجا دشت است آبادی کنم مست گردماز جمال مست او باده نوشم در پناه هست او جام می گیرم به پنهان وعیان زیر این رنگین کمان آسمان یار دلخواهی زنم بر درد خود تا کند گرمم به جسم سرد خود کودکی آرم به دنیا بهر خود تامرا دوزد به یارم همچو پود تا شود شیرین بساط زندگی رخت بر بندد زجانم مردگی دور سازد درد را از سینه ام مهر گرداند به خنده کینه ام تا شود آباد کوی وخانه ام تا شود روشن شب کاشانه ام تا دهد معنی به کارو رنج من یک زمان گر خود بگردد گنج من نوشته توسط.. (بابک نصیری) نويسنده وبلاگ
لينك دوستان |